باور كن دست من نبود!يه روز از خواب پا شدم و طبق معمول كارهاي معمول رو انجام دادم ولي وقتي شب برگشتم خونه ديگه مثل ديروز بهت فكر نكردم.ديگه حس نكردم اون آدم ديروز ام،همه چيز اينقدر ها هم اسون نيست اما
-فكر ميكردم تو هم مثل من به دنبال ساختن سكانس هاي عاشقانه ميگردي،اينكه به عطر لباس هام عادت كني و هميشه خودتو تو كافه اي تجسم كني كه باهم ميرفتيم.به لباي تقريباً خشكش خيره ميشم-من خيال ميكردم پسري كه
من زمستان هاي ١٩سالگي تا ٢١ را همراهت بودم، بيدار مي ماندم تا ساعت از نيم شب بگذرد و برايت نقل كنم حس خوبه بودنت را.من بهار هاي ١٩ سالگي تا ٢١ سالگي ات را كنارت بوده ام، همان موقع ها كه لباس هاي چهارخ
>دوست داشتن مرد ها رو باید با کارهایی که میکنن فهمید نه حرف هاشون>این جمله رو نمیدونم کی و کجا شنیدم یا خوندم، اما عجیب بهش باور داشتم. من میدونم که اگه نخوام حرفی بزنم هیچکس حتی حضرت فیل هم نمیتونه م
گفتم شما بريد من ميام.يه قهوه ريختم تو فنجون و پالتو سورمه اي رو پوشيدم و گوشيمم گذاشتم تو جيبم و رفتم پايين.ديدمشدر ماشين رو باز كرده بود و نشسته بودسرش پايين بود، سر و وضعش انقدري بهم ريخته بود كه
-پسرم قرار است مهندس شود-نخير علي قرار است دكتر شوداين جمله ها براي مان چقدر آشناست، مادامي كه در جنگ پدر و مادر صداي دعوايشان مي آمد و من آن وسط تنها نظاره گر بودم.سال دوم دبيرستان ، اخر هم حرف بابا